شعر امروز خوی...........................حبیب حسن نژاد
شعر ، علی رغم همه ی شعارهایی که برایش سر می دهیم ، مهجورترین و غریب ترین موجود
روزگار ما و شهر ماست. چه بسا اشعار ارزشمندی که باید بمانند ، به راحتی
فراموش می شوند و از بین می روند ؛ و مُشتی یابس که از اعتبار ادبی ـ هنری
بویی نبرده اند ، گُل می کنند! روزگار غریبی ست ، نازنین!!
نگارنده ـ بی که ادّعایی داشته باشد ـ مطالبی را درباره ی شعر امروزِ ولایت خود تقدیم می دارد.
شعر در ولایت ما بر سه دسته است :
1ـ سُنّتی : در این نوع شعر که با زبان فاخر بیان می شود ، تقلید بر ابتکار می چربد . آن چه هست نه درافکندن طرحی نو ؛ که رعایت قراردادهای صوری و هنجارهای ثابت بلاغی است. شاعر سنّت گرا ، صنعت گرا ست و در استعمال صنایع و آرایه ها استاد. هنوز به نظام نشانه ها و روابط سنّتی در شعر پای می فشارد . واژه های او همان واژه های شاعران متقدّم است که در سده های ماضی به کار برده اند و انواع و اقسام روابط شاعرانه را میان شان برقرار کرده اند. شاعران سنّتی کار دشواری پیش رو دارند. زیرا باید قدرت شعری شان به قدری باشد که بتوانند رابطه های شاعرانه ی بدیعی میان واژه ها دست و پا کنند و کارکرد تازه ای ارائه دهند . وگرنه کارشان برای رسیدن به شعر دشوارتر می نماید. راز این که شعر سنّتی در مواردی ، بیشتر نظم است تا شعر ، در همین نکته نهفته است . البتّه نظم به معنای واقعی . یعنی انسجام و استحکام کلمه و کلام ، نه قافیه و ردیف سرِ هم کردن .
این نوع شعر در ولایت ما با نام زنده یاد « محمّد آقاسی» گره خورده است. پیرمرد نازنینی که در شعر « دانش» تخلّص می کرد . و استاد شهریار او را این گونه می نوازد : « غزلسرای لطیفی ست در خوی ، آقاسی ...» .وی در سال 1296 به دنیا آمد و در سال 1379 بدرود حیات گفت. بیشتر در قالب غزل و مثنوی کار می کرد و کلیّات خود را در زمان حیات به زیور طبع آراست. از اشعار نغز اوست :
لب تو خواند فسونی و در شراب دمید
شبانه از درِ میخانه آفتاب دمید
ببند روزنه ی خواب را به مردم چشم
چو آفتاب مِی از ساغر شراب دمید
کشید ترمه ی مهتاب روی سرمه ی شب
چو ماهِ رویِ تو از گوشه ی حجاب دمید
به یادبود گل روی گونه های تو بود
که بوی غنچه زِ پیراهنِ گلاب دمید
دل شکسته ی ما را به پیچ و تاب افکند
صبا که بر سرِ زلف تو پیچ و تاب دمید
خوشم به عشق که با آن دَمِ فسونکارش
به ضعف و سُستی من ، مستی شباب دمید
نشان ز سستیِ عهد گریزپای تو داد
به روی آب چو نیلوفر حباب دمید
مشو فریفته ی لطف دوستان « دانش»
تجلّیِ سر آبی ست کَز سراب دمید
2ـ نـو : تا نیما ، اسطوره ی بی آلایش طبیعت ، آب در خوابگه مورچگان ریخت ، شعر از تاریک خانه ی دربار و پستوی دنیا زدگان به در آمد و جامه ی نو بر تن کرد و در جامعه راه افتاد و دلربایی کرد. شعر نو در ولایت ما نیز با زنده یاد « جمشید واقف » بالید . واقف در شهری که ریل ندارد ، قطاری را ـ البتّه ناخواسته ـ به حرکت درآورد که سر ایستادن ندارد. اگرچه نه آقاسی کاملاً سنّتی است و نه واقف کاملاً نوگرا . شعر آقاسی گاه آن چنان نو و مدرن است که در ردیف سنّت نمی گنجد و شعر واقف گاه آن چنان سنّتی است که گویی پاک فراموش می کند که : چرا نیما بر گُرده ی سنّت قد راست کرد و تبر بر پیکر این سنگواره فرود آورد.
واقف در سال 1316 به دنیا آمد. تحصیلات خود را در خوی و تبریز به پایان برد. و در سال 1337 به شغل پُر درآمد معلّمی روی آورد. در سال 1345 به اخذ مدرک لیسانس ادبیات فارسی نایل آمد. واقف از سال 1334 شعر را با غزل آغاز کرد و بعد ها به شعر نیمایی روی آورد. آثار او عبارت اند از: رقص یاد، از آغاز تا فرجام ، غریب ، نامه های عاشقانه ی یک شاعر، بر دروازه های فردا و از تهی سرشار. وی در سال 1365 دارفانی را وداع گفت . از اشعار نغز اوست :
سیمرغ !
مسند نشین قلّه ی افسانه ساز قاف
آن جا که پای رهگذری بوسه ای نریخت
آن جا که جز تو هیچ پرنده گذر نکرد
شاه ِ پرندگان
پرورده ی صداقت و آزادی ِ قرون
ای آشنای خلوت ماه و ستارگان
دانای روزگار
پروردگار چاره گر زال قهرمان
زان آشیان گمشده در موج ابرها
گاهی به خاکدان زمین هم نگاه کن
این جا
این پهن دشت ِ بی گل و بی سبزه ی خدا
دیری ست عرصه ی جَوَلانِ کلاغ هاست
هر قهرمان به سنگر خود ، غرقِ خون خویش
دردا و حسرتا
یک پهلوان نمانده در این عصر داغدار
این عصر بی حماسه ی آلوده با فریب .
سیمرغ !
پروردگار چاره گر زال قهرمان
دانای روزگار
زالِ دگر بپرور
تا رستم دگر
از نسل او درآید و جادو شکن شود.
شعر سیمرغ ، از زیباترین شعرهای واقف است . امّا نـــــه آن گونه که در نوشته ی یکی از همشهریان ، « شاهکارِ قرن» به شمار آید!!
3ـ ؟ : گونه ای که نام شعر دارند و نشان شعر نه . و امروز که ـ المنّة لله ـ کرکره ی نقد پایین کشیده شده و سنّت ناپسندیده ی تعارف و رودربایستی کار دستمان داده است ، آثاری در ولایت ما به زیور طبع آراسته اند که اعتماد به نفس نویسنده و ناشر آن ما را دچار حیرت و شگفتی می سازد!!!!!
شنیده ای که : شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود. آن را نزد جامی برد. پس از خواندن آن گفت: « همان طوری که دیدید، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است». جامی گفت: « بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید!»
شهر من خوي و دو نكته !!
نام كتاب:دايره المعارف شهر من خوي
مؤلّف: خسرو شنايي
تعداد صفحات:712 صفحه
چاپ اول:پاييز 1390
شمارگان: 5000 نسخه
ناشر: نشر علم
خسرو از خوبان است. خسرو خوبان! با مال «حافظ» اشتباه نشود! او اين روزها كتاب «شهر من، خوي» را گردآورده و روانه ي بازار كتاب نموده است. همو كه دوست دارد در اين وانفساي كتاب و كتابخواني ،قلم به زمين خورده ي بزرگان شهر را بلند و از خون شيدايي پُر كرده ؛ و مبلغي از آلام و آمال همشهريانش را فرياد شود.
كتاب را ورق مي زنم و با وجود همه ي كاستي ها، « دست مريزاد»ي جانانه نثارش مي كنم. نقد كتاب را به ديگران وامي گذارم و صاف و پوست كنده به فرمان دل مي روم كه:
1ـ بسياري از كلماتم در « شاعران شهر من» تو خشت نيفتاده، سرِ زا نفله شده اند!!
2 ـ نام همه ي انجمــــــــن هاي ريز و درشت شهر را قطار كرده و از انجمـــــــــن ادبي «شمس خوي» نامي هم نبرده اند! انجمني كه در سطح كشور ، بزرگاني را به تحسين وا داشته است... ملالي نيست . بگذار يك بار در « خوي نگار» با چاپ شعر مسؤول انجمن شمس ، به معــــــــــرّفي انجمني ديگر بپردازند و ديگر بار در « شــــهر من ، خوي».